منظور از يكپارچگي اجتماعي، ارزيابي يك فرد با درنظر گرفتن كيفيت همراهي او باجامعه اطرافش است(كييز، ۱۹۹۸ )احساس تعلق مي تواند جنبه اي محوري ازسلامت باشد (ريف ، ۲۰۰۳ ) و لذايكپارچگي با ديگران در محيط و جامعه اطراف مي بايست حاصل يك تجربه مشترك شباهت با ديگران باشد(كييز و شاپيرو، ۲۰۰۴ ). نبود حس يكپارچگي اجتماعي در بالاترين سطح خود به خودكشي مي انجامد(دوركيم، ۱۹۵۱ ). افرادسالم احساس مي كنند كه جزئي از جامعه اند لذا يكپار چگي اجتماعي ميان احساس اشتراك فرد با ديگراني است كه واقعيت اجتماعي اورا مي سازند و به جامعه خود تعلق دارند. يكپارچگي اجتماعي متكي بر مفاهيمي چون انسجام اجتماعي “دوركيم”، بيگانگي فرهنگي و انزواي اجتماعي “سيمن”و آگاهي طبقاتي “ماركس” است. از نطر دوركيم هماهنگي اجتماعي و سلامت اجتماعي بازتابي از ارتباط افراد با يكديگر از طريق هنجارهاست . سيمن معتقد است كه بيگانگي فرهنگي عبارتست از گسست فردو جامعه،طرد جامعه و يا اين نگرش كه جامعه نمي تواند انعكاسي ازارزشها و سبك هاي فرهنگي فرد باشد.
انزواي اجتماعي عبارتست از خدشه دار شدن روابط فرد كه به زندگي او معنا مي دهند و نقش حمايتي براي او دارند. يكپارچگي اجتماعي هم مثل مفهومي كه ماركس از آگاهي طبقاتي مي دهد در برگيرنده عضويت جمعي و سرنوشت جمعي است.

برچسب:
نویسنده: پایان نامه روانشناسی